Samstag, 3. November 2012

خواب

خوابِ ۱: نزول اجلال نمودیم، بقیه اش یادم نیست
خوابِ ۲: اومدیم بابامون رو بیدار کنیم، دیدیم مُرده، انگاری یه سیاهچاله داشت همزمان منو از درون و بیرون میمکید
خوابِ ۳: داشتیم لب میدادیم، لبای طرف یخ بود، قشنگ لبام سرد شد یعنی
خوابِ ۴: خوابی یادم نمیاد، ولی بیدار که شدم داشتم ازغصه میمردم، همین اخیرنا بود
خوابِ ۵: داشتیم با خانواده اخبار گوش میدادیم، با چنان آرامشی بیدار شدم که تا دو دقیقه انگار معلّقم ، لازم به ذکر است دو دقیقه آرامشِ مغزی این روزها خیلی زیاده

در زندگی بعدی میرم رو خواب و مغز و این چیزا تحقیق میکنم، که دیگه آخه همه اش به کنار، ولی این حس فیزیکیه  سرما و خیسی رو روی لبام چه جوری حس کردم

Keine Kommentare: