Samstag, 24. November 2012

ماهی

آخرا که نگاهش میکردم، مثل ماهیی شده بود که از آب گرفتنش. داشت جون میداد، میدونست هم شاید که امیدی به برگشتن توی آب نیست. ولی بالا پایین میپرید. نفس میکشید از دهن، هر نفسی هم که میکشید خفه تر میشد. لحظه های آخر دُم دُم میزد، مونده بودم چرا بی خیال نمیشه. ولی خوب باید میزد، اگه نمیزد که همۀ زنده بودنش میرفت زیر سؤال. دلم رو نمیگم ها، دل مثل تُنگ ماهیه. عشقم رو میگم. اون مثل ماهیِ بود.

Keine Kommentare: