بَده آقا، بَده. بَده وقتی دردت دیگه بغض نمیشه، درد میمونه... بَده
Samstag, 29. September 2012
Donnerstag, 27. September 2012
۱۳۶۹
۱. یه پزشک ِآشنایی اومده بود داشت تعریف
میکرد تو آبادان یکی غرق شده بوده، آوردنش بیمارستان، کار یارو با یه کپسول اکسیژن راه میافتاده، ولی نداشتن طرف تو بیمارستان مرده.
۲. یه سری
فک و فامیل داشت بابام، همه یه ده پونزده سالی از ماها بزرگتر و ما جغله پغله ها
عاشقشون. از بس سر به سرمون میذاشتن. یکیشون انترن بود تو آبادان. یه بار من و
اخوی رو برد با خودش صحرا، آبسرد. منم نه ساله و یه کم که چه عرض کنم خیلی جوگیر
که دیگه خیلی میفهمم. پیرو شنیدۀ بالا بهش گفتم، فلانی وضعیت پزشکی اونجا چه جوریه؟
یک نگاهی به من کرد و چیزی گفت تو مایه های چه چرندیه که میپرسی. له شدم.
۳. مامانم هم قبلا بهم گفته بود sei nicht so altklug، ولی اون عیبی نداشت، یادمه حق باهاش بود، ولی
این فلانی توی این یک موردِ خاص حق باهاش نبود.
۴. یه لحظه
هایی تو زندگی هستن، فرقی نداره بعد از یه ماه، یه سال، بیست سال یا لابد صد سال
دوباره یادت بیفتن، ممکنه نصف یا شاید همۀ جزئیاتش رو هم یادت رفته باشه، ولی
پدرسگ اون حسّه عین روز اول، اصلا تکون نخورده.
Mittwoch, 26. September 2012
یه دسته زنبور...
واسه بابام قرار بود زنبورِ عسل ببرم ایران. دقیقتر بگم ۴ تا زنبور ملکهٔ
بارور شده در نافِ جرمنی. تصور بابام این بود که وردارم زنبورها رو بذارم جیبم و
بیام. سیستم ایرانی. از لطفا و از چی میترسی و باشه اصلا، نمیخوای بیاری،
نیار و اینا هر ترفندی بود اجرا کرد. در یک همکاری تنگاتنگ با کرم درونم، این
ترفندها کارساز افتاد. زنگ زدم به فرودگاه و شرکت هواپیمایی و امنیت پرواز و رجوع
کردم به بخش جرایم و تحقیقات مبسوطی به عمل آوردم. سیستم آلمانی. دیدم دردسرش
زیاده، تصمیم گرفتم بذارم کیف دستیم و ببرم. سفارش دادم، دیدم جای ۴ تا ملکه ۴۴ تا زنبور برامون
اومد. با خدمه اومدن ملائک. توی پاکت کاغذی کاهی بودن و چند تا سوراخ هواکش هم توی
پاکت. اینا یه روز کامل تابستانی روی میز نهارخوری خونه ام بودن. و من در مداقهٔ
پاکت. خیلی که چیزی نمیدیدم و نمیشنیدم. ولی پنجره باز بود و هر از چند گاهی
که یه بادی از پذیرایی خونه میگذشت این دوستان هوایی میشدن و مثکه همّت پرواز
میگرفتشون. یهو وزز و ویری میفتاد توی پاکت. آشوبی. بعد از یه مدتی هم
دوباره آروم میشد. و چند وقت بعد تلاشی دوباره، تقلایی دوباره. امیدی دوباره.
آشوبی دوباره. اندازه نگرفتم، ولی میدونم دریغ از اپسیلونی که اون پاکت حرکت کرده
باشه. فکر کنم فقط خودشون خسته تر میشدن. میرفتن از غذایی که بعدا فهمیدم توی اون پاکت بود میخوردن. میرسوندن به
ملکه که بخوره. برمیگشتن به روتین زندگیشون، به اونی که قبل از اینکه توی پاکت
باشن، به اونی که توی کندو زندگی میکردن. و باز هوایی، هوسی، طغیانی و خستگی. به
گمانم.
فرداش گذاشتمشون توی کیفم، گفته بودن اینا
بدنشون ژلاتینه، مام یه بسته پاستیل گذاشتیم روشون و هزار جور جنس از مواد مختلف که توی
دستگاه ایکس-ری معلوم نشه. رفتیم و ردشون کردیم از زیر دستگاه، سه بار. ملائک طیّ این
مرحله به سلامت کردند، با چند تا تلفات در خدمه. فردا روز تابستانی رسیدند به تهران
و بعد دماوند و بعدتر به اهر. گذاشته شدن روی کندوهای جدید، پروازکردن توی هوای جدید، نشستن روی گل و گیاه جدید. زادو
ولد کردند. خبرش رو دارم.
چیزی که میخواستم بگم، تشبیهی که میخواستم بکنم یه جایی این وسطها ربطش رو از دست داد. ولی میدونم اون تلفات رو اون روز، روی میز نهارخوریم، توی اون هوایی که از پنجره ام میومد، اونجا که رفتن که پرواز کنن ولی جاش نبود، اون روز دادن.
.
Montag, 24. September 2012
... love, no matter what else it might be ...
“She would defend herself, saying that love, no matter what else it might be, was a natural talent. She would say: You are either born knowing how, or you never know.”
― Gabriel García Márquez, Love in the Time of Cholera
Freitag, 21. September 2012
گاوِ درون/1
میلۀ اتوبوس رو گرفته بودم. یکی کنارم پرسید :„danske?“ برگشتم و داشتم فکر میکردم دانسکه یعنی چی. شاید داشت میپرسید که من دانمارکی هستم. حدودا سی ساله بود، از
اون قیافه هایی که به دل میشینه، ظریف ولی مردونه. مدل برد پیت مثلا. از اینهایی
که هر خط کنار چشمشون یه حکایته. نگاهش گرم بود و لبخندش هم محو نمیشد. خیلی جدی گفتم نه. رفتم طرف در و ایستگاه بعدی
پیاده شدم.
Mittwoch, 19. September 2012
.... به خونه اش نرسید
یکشنبه رفتم دم
خونه ات. کوچه بغلیتون جشن خیابونی بود. سر و تهش رو بسته بودن، توش غلغله بود. از
اونایی که همیشه دیوانه ات میکردن خیلی نبودن، بیشتر مادربزرگهاشون بودن. ولی
بازم جات روخالی کردم. من که بودم. توفیری میکنه؟ پشت عینک آفتابیم چشام
میسوخت وخیس شدنشون هم کمکی نمیکرد. جات خالی بود. توی این خیابون که باید هم میبود، ولی جات یه جاها و وقتهایی خالیه که خودم هم تعجب میکنم. به هر حال چرخیدم تا چشام خشک شد، تا برم سر قرارم، تا همۀ دلتنگیهای بیست و چهار ساعت و اصلا چهار ماه
گذشته ام رو خلاصه کنم تو یه جمله که: هاها دیروز حالم بد بود، بعد رفتم موزیک
گوش دادم، لباس شستم، خوب شدم، هاها. لباس شستم خوب شدم؟ ارواح عمه ات. اگه میشد
که از این همه شاعر بنام که این همه راجع به جوب شعر گفتن یکی هم به این مهم اشاره
ای کرده بود تا حالا. بد شدمِ بعدش رو هم فاکتور گرفتی دیگه.
Samstag, 15. September 2012
Freitag, 14. September 2012
ای خدا کاری نکن که دل به یادش بشینه
طاقباز که بخوابی... ظهرهای تابستون... پنجره باز باشه... بعد سقف رو نگاه
کنی، همیشه یه سری مگس میان تو درست وسط اتاق زیرلوستر، بعد اونجا قفل
میکنن، به هم، میفتن تو لوپ، هی دورهمدیگه میچرخن! حتی تو آلمان! یادم از کلّۀ خویش آمد و
هنگام سپوز
حالا اینا به کنار، این تیکه های شعرهای آبدوغ خیاری که اونا هم مثل این
مگسها تو مخم گیر میفتن...الان که دارم سیر تکاملیشون رو نگاه میکنم دلم روشن میشه ...
Abonnieren
Posts (Atom)