Freitag, 14. September 2012

ای خدا کاری نکن که دل به یادش بشینه


طاقباز که بخوابی... ظهرهای تابستون... پنجره باز باشه... بعد سقف رو نگاه کنی، همیشه یه سری مگس میان تو درست وسط اتاق زیرلوستر، بعد اونجا قفل میکنن، به هم، میفتن تو لوپ، هی دورهمدیگه میچرخن! حتی تو آلمان! یادم از کلّۀ خویش آمد و هنگام سپوز 

حالا اینا به کنار، این تیکه های شعرهای آبدوغ خیاری که اونا هم مثل این مگسها تو مخم گیر میفتن...الان که دارم سیر تکاملیشون رو نگاه میکنم  دلم روشن میشه ...

Keine Kommentare: