من بگو راهنمایی، اون چمیدونم دبیرستان. من دختر صاحاب خونه جدید. اون پسر صاحاب خونه قدیم. خونه جدید بود، مام فضول، یه چند دفعه ای رفتیم دم پنجره ببینیم بیرون چه خبره. شایدم رفتیم ببینیم ایشون چیکار دارن میکنن تو حیاط. واقعا یادم نیست. ابوی فرمودند، اینقدر نرو دم پنجره، پسر فلانی فکر میکنه عاشقش شدی. یک جملاتی هستند، رسوخ میکنند در اون سوپر ایگوی آدم و بعد رسوب میکنند اون تهِ ایگوی آدم.
Mittwoch, 31. Oktober 2012
Dienstag, 30. Oktober 2012
ستاره چشمک زن
یه سری حرف قشنگ هست که باید به موقعش به طرفش زده بشه. اصلا این حرفها مال همون طرفه، باید برد رسوند دست صاحابش. سرِ وقت. این حرفها مثل این ستاره های چشمک زنِ تو بازیهای کامپیوتری هستن که اگه تو یه زمان مشخصی نگیریشون یهو ناپدید میشن. تلنبار کردنشون هیچ فایده ای نداره، یادت میره، ناپدید میشن، اثرشون رو از دست میدن، خلاصه به هیچ دردی دیگه نمیخورن. تازه چه بسا تو اون مدتی که نگرفتی اون ستاره ها رو، کلی هم از جونات کم شه
Montag, 29. Oktober 2012
پنجره / n+1
یک Asbach بیشتر با مادرم
یک سیگار بیشتر با پدرم
حنا ... ارغوان... چشمانی یه کم روشن... باران پاییز
به اندازه، که سیگار را خیس نکند...دستانی سرد و کرخت... ماشینی کمتر که صدای بارانم را نیالاید...ماهی که امشب کامل نبود و بود...
اشکهایی کمتر.... و دلی به اندازه پر...سلطان جهانم...
Sonntag, 28. Oktober 2012
Freitag, 19. Oktober 2012
Mittwoch, 17. Oktober 2012
Montag, 8. Oktober 2012
switched
مطمئن دیگران بودند و من به میل خود همراه. تا هر کجا که عشقم بکشد. حال به چشم میبینم که چه بارسنگینی است اطمینان! و من چه ناتوان
Sonntag, 7. Oktober 2012
Samstag, 6. Oktober 2012
Dienstag, 2. Oktober 2012
Abonnieren
Posts (Atom)