Mittwoch, 31. Oktober 2012

پنجره / n-1

من بگو راهنمایی، اون چمیدونم دبیرستان. من دختر صاحاب خونه جدید. اون پسر صاحاب خونه قدیم. خونه جدید بود، مام فضول، یه چند دفعه ای رفتیم دم پنجره ببینیم بیرون چه خبره. شایدم رفتیم ببینیم ایشون چیکار دارن میکنن تو حیاط. واقعا یادم نیست. ابوی فرمودند، اینقدر نرو دم پنجره، پسر فلانی فکر میکنه عاشقش شدی. یک جملاتی هستند، رسوخ میکنند در اون سوپر ایگوی آدم  و بعد رسوب میکنند اون تهِ ایگوی آدم

Keine Kommentare: