یه روزی میاد که من دیگه از شنیدن حرفهای قشنگ تعجب نکنم، دیگه هول نکنم و
مثل دخترهای دبیرستانی کِر کِر نخندم، یه روزِ خوب میاد که آروم توی چشمات
نگاه کنم، صدای گرمت رو بشنوم و لذتی رو که ا ز شنیدنت میبرم توی چشمام برات
بنویسم
Freitag, 30. November 2012
Samstag, 24. November 2012
ماهی
آخرا که نگاهش میکردم، مثل ماهیی شده بود که از آب گرفتنش. داشت جون میداد، میدونست هم شاید که امیدی به برگشتن توی آب نیست. ولی بالا پایین میپرید. نفس میکشید از دهن، هر نفسی هم که میکشید خفه تر میشد. لحظه های آخر دُم دُم میزد، مونده بودم چرا بی خیال نمیشه. ولی خوب باید میزد، اگه نمیزد که همۀ زنده بودنش میرفت زیر سؤال. دلم رو نمیگم ها، دل مثل تُنگ ماهیه. عشقم رو میگم. اون مثل ماهیِ بود.
Dienstag, 20. November 2012
گا
یا دارم یه بخش عظیمی از زندگیم رو به گا میدم، یا هم اینکه .... هیچی، نمیدونم گزینۀ دیگه چیه. فعلا دارم به گا میدم و کاری ازم بر نمیاد. ولی آخرش میتونم بگم اون سال که زندگیم رو به گا دادم سال خوبی بود، حس خوبی داشتم. اینو بنویسم بیست سال دیگه حداقل یه دلخوشی داشته باشم.
Samstag, 17. November 2012
واقعا تعجب کردم آیا؟
هوا سرد و آفتابی و رنگ درختها و برگها و همه چی به تناسب enhance شده پاییزی. از دور از لای درختها یه
گوشه ای از دریاچۀ توی پارک معلوم بود. کلی هم غاز و اردک توش و یه قایق موتوری
اسباب بازیِ کوچیک هم لابلاشون ویراژ میداد.تو ذهنم اون قسمتی که نمیدیدم رومجسم
کردم. دو تا بچۀ تخس که با قایقشون دنبال اردکها میکنن. جلوتر که رفتم دیدم اردکها
انگار نه انگار در کمال آرامشن، بازم جلوتر رفتم دیدم نه قایق موتوریِ عوض اینکه
دنبال اردکها کنه با سرعت تمام دورشون میزنه یه جوری که فاصله ایمنی و آسایشیشون
رعایت شه. دیگه رسیده بودم لب دریاچه دیدم دو تا پیرمردِ موسفیدن شونه به شونه
ایستادن با کنترل این قایق و اردکها رو با چه وسواسی اذیت نمیکنن. یه gefühlte پونزده دقیقه ای ایستادم
نگاهشون کردم. مغزم قاطی کرده بود. نمیتونست باور کنه که اینها حتی یه کوچولو
اردکها رو نپروندن. من اگه بودم میپروندم، یه دفعه فقط. اصلا نتونستم تحمل کنم دیگه، به شدت همه جام میخارید. رفتم.
Mittwoch, 14. November 2012
Dienstag, 13. November 2012
ننو
صبحها سخت بیدار میشد. یعنی بیدار میشد، ولی بلند نمیشد.زیر پتو می موند. پاهاش رو جمع میکرد توی دلش و تند تند تکون میداد. این دوره ای بود که من صبح علی الطلوع با انرژی بلند میشدم راه میفتادم میرفتم سر کار.
حالا خودم صبحها پاهام رو جمع میکنم و تکون تکون میدم. بعد کل بدنم یه جور آرومی تکون میخوره که انگار تو ننو هستم. آرومم میکنه. هی فکر نا آروم میکنم، هی خودم رو تکون میدم. کاشکی اون موقعها میدونستم دلیلش رو، خودم آروم آروم میخوابوندمش دوباره.
Mittwoch, 7. November 2012
فاصله
فرمودند: بیا تا برایت بگویم که این دنیا چقدر گسترده تر و غنی تر از حالتهای روانی ما و شماست
عرضمان این است که، په نه په. حالتهای روانیِ مای یک/هفت ملیاردُم غنی تر از دنیاست. ولی چه کنم که حالتهای روانیم از رگ گردن به من نزدیکترند و گستردگی دنیای اطراف به اندازۀ یک جفت تخم از من دورتر
Samstag, 3. November 2012
خواب
خوابِ ۱: نزول اجلال نمودیم، بقیه اش یادم نیست
خوابِ ۲: اومدیم بابامون رو بیدار کنیم، دیدیم مُرده، انگاری یه سیاهچاله داشت همزمان منو از درون و بیرون میمکید
خوابِ ۳: داشتیم لب میدادیم، لبای طرف یخ بود، قشنگ لبام سرد شد یعنی
خوابِ ۴: خوابی یادم نمیاد، ولی بیدار که شدم داشتم ازغصه میمردم، همین اخیرنا بود
خوابِ ۵: داشتیم با خانواده اخبار گوش میدادیم، با چنان آرامشی بیدار شدم که تا دو دقیقه انگار معلّقم ، لازم به ذکر است دو دقیقه آرامشِ مغزی این روزها خیلی زیاده
در زندگی بعدی میرم رو خواب و مغز و این چیزا تحقیق میکنم، که دیگه آخه همه اش به کنار، ولی این حس فیزیکیه سرما و خیسی رو روی لبام چه جوری حس کردم
Abonnieren
Posts (Atom)