هوا سرد و آفتابی و رنگ درختها و برگها و همه چی به تناسب enhance شده پاییزی. از دور از لای درختها یه
گوشه ای از دریاچۀ توی پارک معلوم بود. کلی هم غاز و اردک توش و یه قایق موتوری
اسباب بازیِ کوچیک هم لابلاشون ویراژ میداد.تو ذهنم اون قسمتی که نمیدیدم رومجسم
کردم. دو تا بچۀ تخس که با قایقشون دنبال اردکها میکنن. جلوتر که رفتم دیدم اردکها
انگار نه انگار در کمال آرامشن، بازم جلوتر رفتم دیدم نه قایق موتوریِ عوض اینکه
دنبال اردکها کنه با سرعت تمام دورشون میزنه یه جوری که فاصله ایمنی و آسایشیشون
رعایت شه. دیگه رسیده بودم لب دریاچه دیدم دو تا پیرمردِ موسفیدن شونه به شونه
ایستادن با کنترل این قایق و اردکها رو با چه وسواسی اذیت نمیکنن. یه gefühlte پونزده دقیقه ای ایستادم
نگاهشون کردم. مغزم قاطی کرده بود. نمیتونست باور کنه که اینها حتی یه کوچولو
اردکها رو نپروندن. من اگه بودم میپروندم، یه دفعه فقط. اصلا نتونستم تحمل کنم دیگه، به شدت همه جام میخارید. رفتم.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen