Sonntag, 29. Dezember 2013

هر طرفم کشان کشان

خودت را که از خودت گم میکنی، انگار در قفسی. و گروهی کودکان مریض در اطرافت که هر یک چوبی را از یک طرف قفس نشتر میزنند

Samstag, 21. Dezember 2013

مخاطب

این چه حکایتیست، که ذهنم مخاطب میطلبد؟ که انگار اگر شنونده نداشته باشم، فکرم ناتمام است؟ که دیگر من را، خودم کافی نیست؟

Donnerstag, 24. Oktober 2013

تهران شب از تو دور است.

تهران بزرگ شده ام. نیمه اول را شرقش. نیمه دوم را شمالش. تنها مشکلش این بود که به اندازه کافی شمال نبود که شامل تعطیلیهایِ برفیِ شمیرانات شویم، ملال دیگری نبود. شکرِ خدا همۀ ساکنینِ همه جایِ تهران هم که اینقدر به محلۀ خودشان می بالند و از بقیه جاها باکلاس تر یا پولدارتر یا باحال تر یا با مرام تر یا پهلوان تر یا خاکی تر یا کفِ خیابونی تر هستند که اگر من بگویم شرق از غرب بهتر است و شمال هم که اصلا نیاز به توضیح ندارد به اعتقادات کسی صدمه ای نمیخورد.
حرفم چیز دیگریست، در تهران بزرگ شده ام. کوچه و کودکی و دانشگاه و عاشقی و سیگار و موسیقی و رفیق و بحث فلسفی هم بالطبع جزء لاینفک خاطرات هر انسانی. از شواهد هم اینگونه بر می آید که هیچ جای دیگری دیگر برایم خانه نخواهد شد.
امّا....
اینهمه که مطلب در مدح و سنای تهران و حس تهران و شب و بام و شام تهران میخوانم، در این فضای مجازی که مرزی نیست، یعنی یک نفر وبلاگ یا مطلب نویس از شیراز و اصفهان و مشهد و تبریز و رشت و فلان پیدا نمیشود اینهمه سانتیمانتال گویی کند در باب شهرش؟ آیا این خصلت تهرانیهاست؟ یا ادایشان؟ یا دیگران هم مینویسند و دایره دوستان من فقط تهرانیند؟ (که نیستند) یا باور کنم فقط کوچه های تهران فوتبالش یاد پاها میماند و عاشیقیش یاد دلخسته گان و دود سیگارش یاد حلق و ریه ها؟

Dienstag, 15. Oktober 2013

کارتنک

عنکبوتی بر صفحۀ مانیتورم تار میتند. حوالیِ کلمات تزم  که میرسد مکث میکند.  

Dienstag, 28. Mai 2013

کُشتی‌

پای کسی‌ رو به تشکِ ذهن و دلم باز کردی، که در طولِ اینهمه سال هرگز به اونجا راهش نداده بودم. بود، اول کمتر، بعدها بیشتر، ولی‌ توی قسمتِ آبی‌ِ تشک می‌گشت، شاید هر از گاهی هم به دایرهٔ قرمز پایی‌ میذاشت ولی‌ گذری بود و کوتاه. بعد تو وارد تشک شدی و سوال شد برام، اینی که اینهمه سال به زرد راهش نداده بودم، چطور به زرد تو راه پیدا کرده بود. از این هم بدتر، برام اسراییلی‌ شده که نباید حاضر می‌شدی مقابلش. میترسم از اون انرژیِ هسته ای‌‌ که بی‌منطق حقِ مسلمه منه.

Dienstag, 14. Mai 2013

آخه خوشش نمیاد

برداشتم از فلانی اینه که علاقه ای نداره درباره نسبتهای فامیلیش صحبت بشه.
  نظر خودم اینه که این لوس بازیه. اگه عموی من نجار بود و به فرض تلویزیون نشون داد، کسی بدونه میگه این عموی فلانیه و حرف زده میشه اگرم عمه تو وکیله تلویزیون نشون داد میگیم این عمه فلانیه.

حالا، ولی تکلیف من با خودم باید روشن بشه. یا نظر طرف رو ملاک کن و حرف نزن، یا نظر خودت رو و بزن. ولی اینکه یه جا بگی ولی به خودش نگی، به بهانه اینکه فلانی خوشش نمیاد، نهایت بی پرنسیپیه.   روشنت شد خانم؟

Dienstag, 23. April 2013

زندگی‌ رو با اونایی میکنی‌ که هستن. نه بر حسب عادت، که بر حسب اتفاق و دروغ چرا، انتخاب. با اونایی که دوروبرت هستن، حقیقی‌ یا مجازی، نه برای اینکه به هم گزارش بدین، برای اینکه با هم موضوع‌های لایقِ گزارش بسازین.

Mittwoch, 27. März 2013

Hurt

1. 
The haste, the subliminal entreaty, the persistence, the initially so banal sounding story, the slightly upcoming pacification, the card full of stars, and the peace, it all hurt. 

2.
It hurts to feel that your presence, your  being and most of all your opinions ain't doing someone good. You, who you thought can't harm anyone. Well then, not harming isn't the same as doing well, huh?