پای کسی رو به تشکِ ذهن و دلم باز کردی، که در طولِ اینهمه سال هرگز به
اونجا راهش نداده بودم. بود، اول کمتر، بعدها بیشتر، ولی توی قسمتِ آبیِ
تشک میگشت، شاید هر از گاهی هم به دایرهٔ قرمز پایی میذاشت ولی گذری
بود و کوتاه. بعد تو وارد تشک شدی و سوال شد برام، اینی که اینهمه سال به
زرد راهش نداده بودم، چطور به زرد تو راه پیدا کرده بود. از این هم بدتر،
برام اسراییلی شده که نباید حاضر میشدی مقابلش. میترسم از اون انرژیِ
هسته ای که بیمنطق حقِ مسلمه منه.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen