Freitag, 29. Juli 2005

دلخوشیها کم نیست

پسری دیشب مرد
پدرش ضجه زنان، جسدش را بوسید
مادرش مات و شگفت، در فراقش پوسید
زندگیشان نابود
که چرا سینه من
هدف سرب نشد؟
و چرا پیکر من
سپر درد نشد؟
و چرا حادثه ای
جان من را نستاند؟
وچرا قمار عمر
به بقایش ننشاند؟
زندگی میگذرد، شاعری خوش گفت، دلخوشیها کم نیست، سیب و تنهاییها هم!!ا

Freitag, 22. Juli 2005

It's up to me?!?!?! Always!!!!

I wish I was a Helicopter!

Mittwoch, 20. Juli 2005

be-loved

It's just this feeling, to be no longer loved by a beloved person, that makes me sick.

Dienstag, 12. Juli 2005

مباد که آشنا شود

گفتم: بزرگ که شدم. گفت: دیگر چقدر میخواهی بزرگ شوی؟ نمیدانستم! پارسال بود. و بزرگ شدنم شروع شد. حتماً باید از دیگران میشنیدم، حتماً باید میشنیدم که رفتارم نشان میدهد و صورتم هم! گفت: درس، کار، خرج زندگی، زندگی مستقل، پس بزرگ شدن به نظر تو چیست؟ نمیدانستم. من در این آبادی پی چیزی میگشتم. پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. امروز میدانم. و حس غریبی است. قدم زدن در هوای ابری وگرم و دمدار این حوالی. و دانستن. هنوز هم زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد. مباد که آشنا شود