Freitag, 29. Juli 2005

دلخوشیها کم نیست

پسری دیشب مرد
پدرش ضجه زنان، جسدش را بوسید
مادرش مات و شگفت، در فراقش پوسید
زندگیشان نابود
که چرا سینه من
هدف سرب نشد؟
و چرا پیکر من
سپر درد نشد؟
و چرا حادثه ای
جان من را نستاند؟
وچرا قمار عمر
به بقایش ننشاند؟
زندگی میگذرد، شاعری خوش گفت، دلخوشیها کم نیست، سیب و تنهاییها هم!!ا

Keine Kommentare: