Dienstag, 12. Juli 2005

مباد که آشنا شود

گفتم: بزرگ که شدم. گفت: دیگر چقدر میخواهی بزرگ شوی؟ نمیدانستم! پارسال بود. و بزرگ شدنم شروع شد. حتماً باید از دیگران میشنیدم، حتماً باید میشنیدم که رفتارم نشان میدهد و صورتم هم! گفت: درس، کار، خرج زندگی، زندگی مستقل، پس بزرگ شدن به نظر تو چیست؟ نمیدانستم. من در این آبادی پی چیزی میگشتم. پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. امروز میدانم. و حس غریبی است. قدم زدن در هوای ابری وگرم و دمدار این حوالی. و دانستن. هنوز هم زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد. مباد که آشنا شود

Keine Kommentare: