Dienstag, 27. September 2011

موسی‌ و خضر

اولیا را مراتبی است؛ عاشقان‌اند و معشوقان. عاشقان ظاهرند و احوال‌شان بر همه پیدا، و معشوقان از دیده‌ها پنهان‌اند و رازِ خود جز بر معدودی از خاصان فاش نمیکنند.
...
و بالای عالم اولیا عالم دیگر است و آن مقام معشوقی است. شمس جهت مولانا ظاهر شد تا او را از عالم عاشقی و مقام اولیا‌ی واصلِ کامل سوی عالمِ معشوقی برد.

قصهٔ قصّه‌ها، علی‌ موحد

Sonntag, 25. September 2011

das Nichts ertragen

Aber selbst Gedanken , so substanzlos sie scheinen, brauchen einen Stützpunkt, sonst beginnen sie zu rotieren und sinnlos um sich selbst  zu kreisen; auch sie ertragen nicht das Nichts.


Schachnovelle

هشیار به هیچی‌





اما من احمق یا تو سعودی بسیار عاقل! چه حق داریم مقدسات ایشان را با خاکی یکسان کنیم که زندگی‌ روزانهٔ آن‌هاست؟ آن که از حقارت زندگی‌ روزمرهٔ خود گریخته و به این جا آمده می‌خواهد جلال ابدیت را در زیبایی‌ بارگاهی مجسم ببیند. به چشم سر ببیند. این را تو بت‌پرستی‌ بدان. اما با اساطیر چه میکنی‌؟ مگر نخوانده‌ای که حتی موسی‌ به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ به چشم سر ببیند
.
در چشمش خنده‌ای دیدم که در غیر فصل حج باید دید. و چه چشم هایی‌! عین چشم آهو. که این همه در شعر خوانده‌ای . اما مثل همهٔ گفته‌های دیگران - تا سر خودت نیاید نمی‌بینی
.
و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده‌ام و چنان هشیار به هیچی‌. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از بر داشتم خواندم - به زمزمه‌ای برایش -  و هر چه دقیقتر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید.
.
و دیدم که سفر وسیلهٔ دیگری است برای خود را شناختن. این که خود را در آزمایشگاه اقلیم‌های مختلف به ابزارِ واقعه‌ها و برخوردها و آدم‌ها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ
.
به هر مقدسی نزدیک که شدی می‌‌بینی‌ که قدس در عالم خارج نیست. بلکه در تو است.در ذهن تو. یا بوده است. رمز هر مقدسی در حریم‌هایش نهفته. در فاصله ها. و حریم را که برداشتی شیئی است یا آدمی‌ است یا شهری است، و تکاملی

 
خسی در میقات