اما من احمق یا تو سعودی بسیار عاقل! چه حق داریم مقدسات ایشان را با خاکی یکسان کنیم که زندگی روزانهٔ آنهاست؟ آن که از حقارت زندگی روزمرهٔ خود گریخته و به این جا آمده میخواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند. به چشم سر ببیند. این را تو بتپرستی بدان. اما با اساطیر چه میکنی؟ مگر نخواندهای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ به چشم سر ببیند
.در چشمش خندهای دیدم که در غیر فصل حج باید دید. و چه چشم هایی! عین چشم آهو. که این همه در شعر خواندهای . اما مثل همهٔ گفتههای دیگران - تا سر خودت نیاید نمیبینی.و من هیچ شبی چنان بیدار نبودهام و چنان هشیار به هیچی. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از بر داشتم خواندم - به زمزمهای برایش - و هر چه دقیقتر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید..و دیدم که سفر وسیلهٔ دیگری است برای خود را شناختن. این که خود را در آزمایشگاه اقلیمهای مختلف به ابزارِ واقعهها و برخوردها و آدمها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ.به هر مقدسی نزدیک که شدی میبینی که قدس در عالم خارج نیست. بلکه در تو است.در ذهن تو. یا بوده است. رمز هر مقدسی در حریمهایش نهفته. در فاصله ها. و حریم را که برداشتی شیئی است یا آدمی است یا شهری است، و تکاملی
خسی در میقات
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen