Dienstag, 28. Mai 2013

کُشتی‌

پای کسی‌ رو به تشکِ ذهن و دلم باز کردی، که در طولِ اینهمه سال هرگز به اونجا راهش نداده بودم. بود، اول کمتر، بعدها بیشتر، ولی‌ توی قسمتِ آبی‌ِ تشک می‌گشت، شاید هر از گاهی هم به دایرهٔ قرمز پایی‌ میذاشت ولی‌ گذری بود و کوتاه. بعد تو وارد تشک شدی و سوال شد برام، اینی که اینهمه سال به زرد راهش نداده بودم، چطور به زرد تو راه پیدا کرده بود. از این هم بدتر، برام اسراییلی‌ شده که نباید حاضر می‌شدی مقابلش. میترسم از اون انرژیِ هسته ای‌‌ که بی‌منطق حقِ مسلمه منه.

Dienstag, 14. Mai 2013

آخه خوشش نمیاد

برداشتم از فلانی اینه که علاقه ای نداره درباره نسبتهای فامیلیش صحبت بشه.
  نظر خودم اینه که این لوس بازیه. اگه عموی من نجار بود و به فرض تلویزیون نشون داد، کسی بدونه میگه این عموی فلانیه و حرف زده میشه اگرم عمه تو وکیله تلویزیون نشون داد میگیم این عمه فلانیه.

حالا، ولی تکلیف من با خودم باید روشن بشه. یا نظر طرف رو ملاک کن و حرف نزن، یا نظر خودت رو و بزن. ولی اینکه یه جا بگی ولی به خودش نگی، به بهانه اینکه فلانی خوشش نمیاد، نهایت بی پرنسیپیه.   روشنت شد خانم؟