Dienstag, 13. November 2012

ننو

صبحها سخت بیدار میشد. یعنی بیدار میشد، ولی بلند نمیشد.زیر پتو می موند. پاهاش رو جمع میکرد توی دلش و تند تند تکون میداد. این دوره ای بود که من صبح علی الطلوع با انرژی بلند میشدم راه میفتادم میرفتم سر کار.

حالا خودم صبحها پاهام رو جمع میکنم و تکون تکون میدم. بعد کل بدنم یه جور آرومی تکون میخوره که انگار تو ننو هستم. آرومم میکنه. هی فکر نا آروم میکنم، هی خودم رو تکون میدم. کاشکی اون موقعها میدونستم دلیلش رو، خودم آروم آروم میخوابوندمش دوباره.

Keine Kommentare: