Mittwoch, 26. September 2012

یه دسته زنبور...


واسه بابام قرار بود زنبورِ عسل ببرم ایران. دقیقتر بگم ۴ تا زنبور ملکهٔ‌ بارور شده در نافِ جرمنی. تصور بابام این بود که وردارم زنبورها رو بذارم جیبم و بیام. سیستم ایرانی‌. از لطفا و از چی‌ می‌ترسی‌ و باشه اصلا، نمی‌خوای بیاری، نیار و اینا هر ترفندی بود اجرا کرد. در یک همکاری تنگاتنگ با کرم درونم، این ترفندها کارساز افتاد. زنگ زدم به فرودگاه و شرکت هواپیمایی و امنیت پرواز و رجوع کردم به بخش جرایم و تحقیقات مبسوطی به عمل آوردم. سیستم آلمانی‌. دیدم دردسرش زیاده، تصمیم گرفتم بذارم کیف دستیم و ببرم. سفارش دادم، دیدم جای ۴ تا ملکه ۴۴ تا زنبور برامون اومد. با خدمه اومدن ملائک. توی پاکت کاغذی کاهی بودن و چند تا سوراخ هواکش هم توی پاکت. اینا یه روز کامل تابستانی  روی میز نهارخوری خونه ام بودن. و من در مداقهٔ پاکت. خیلی‌ که چیزی نمی‌دیدم و نمیشنیدم. ولی‌ پنجره باز بود و هر از چند گاهی‌ که یه بادی از پذیرایی خونه میگذشت این دوستان هوایی‌ میشدن و مثکه همّت پرواز میگرفتشون. یهو وزز و ویری میفتاد توی پاکت.  آشوبی. بعد از یه مدتی‌ هم دوباره آروم میشد. و چند وقت بعد تلاشی دوباره، تقلایی دوباره. امیدی دوباره. آشوبی دوباره. اندازه نگرفتم، ولی‌ میدونم دریغ از اپسیلونی که اون پاکت حرکت کرده باشه. فکر کنم فقط خودشون خسته تر میشدن. میرفتن از غذایی که بعدا فهمیدم توی اون پاکت بود میخوردن. میرسوندن به ملکه که بخوره. برمیگشتن به روتین زندگیشون، به اونی که قبل از اینکه توی پاکت باشن، به اونی که توی کندو زندگی‌ میکردن. و باز هوایی‌، هوسی، طغیانی و خستگی. به گمانم.
فرداش گذاشتمشون توی کیفم، گفته بودن اینا بدنشون ژلاتینه، مام یه بسته پاستیل گذاشتیم روشون و هزار جور جنس از مواد مختلف که توی دستگاه ایکس-ری معلوم نشه. رفتیم و ردشون کردیم از زیر دستگاه، سه بار. ملائک طیّ این مرحله به سلامت کردند، با چند تا تلفات در خدمه. فردا روز تابستانی رسیدند به تهران و بعد دماوند و بعدتر به اهر.  گذاشته شدن روی کندوهای جدید، پروازکردن توی هوای جدید، نشستن روی گل و گیاه جدید. زاد‌‌و ولد کردند. خبرش رو دارم.

چیزی که می‌خواستم بگم، تشبیهی که می‌خواستم بکنم یه جایی این وسطها ربطش رو از دست داد. ولی‌ میدونم اون تلفات رو اون روز، روی میز نهارخوریم، توی اون هوایی‌ که از پنجره ام میومد، اونجا که رفتن که پرواز کنن ولی جاش نبود، اون روز دادن.
.

1 Kommentar:

Anonym hat gesagt…

ولی‌ میدونم اون تلفات رو اون روز، روی میز نهارخوریم، توی اون هوایی‌ که از پنجره ام میومد، اونجا که رفتن که پرواز کنن ولی جاش نبود، اون روز دادن
...

عالی بود...چقدر احتیاج داشتم به یه همچین تعبیری الآن تو زندگیم
عالی بود
...