یکشنبه رفتم دم
خونه ات. کوچه بغلیتون جشن خیابونی بود. سر و تهش رو بسته بودن، توش غلغله بود. از
اونایی که همیشه دیوانه ات میکردن خیلی نبودن، بیشتر مادربزرگهاشون بودن. ولی
بازم جات روخالی کردم. من که بودم. توفیری میکنه؟ پشت عینک آفتابیم چشام
میسوخت وخیس شدنشون هم کمکی نمیکرد. جات خالی بود. توی این خیابون که باید هم میبود، ولی جات یه جاها و وقتهایی خالیه که خودم هم تعجب میکنم. به هر حال چرخیدم تا چشام خشک شد، تا برم سر قرارم، تا همۀ دلتنگیهای بیست و چهار ساعت و اصلا چهار ماه
گذشته ام رو خلاصه کنم تو یه جمله که: هاها دیروز حالم بد بود، بعد رفتم موزیک
گوش دادم، لباس شستم، خوب شدم، هاها. لباس شستم خوب شدم؟ ارواح عمه ات. اگه میشد
که از این همه شاعر بنام که این همه راجع به جوب شعر گفتن یکی هم به این مهم اشاره
ای کرده بود تا حالا. بد شدمِ بعدش رو هم فاکتور گرفتی دیگه.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen