Donnerstag, 27. September 2012

۱۳۶۹

۱.  یه پزشک ِآشنایی اومده بود داشت تعریف میکرد تو آبادان یکی غرق شده بوده، آوردنش بیمارستان، کار یارو با یه کپسول اکسیژن راه میافتاده، ولی نداشتن  طرف تو بیمارستان مرده.
۲. یه سری فک و فامیل داشت بابام، همه یه ده پونزده سالی از ماها بزرگتر و ما جغله پغله ها عاشقشون. از بس سر به سرمون میذاشتن. یکیشون انترن بود تو آبادان. یه بار من و اخوی رو برد با خودش صحرا، آبسرد. منم نه ساله و یه کم که چه عرض کنم خیلی جوگیر که دیگه خیلی میفهمم. پیرو شنیدۀ بالا بهش گفتم، فلانی وضعیت پزشکی اونجا چه جوریه؟ یک نگاهی به من کرد و چیزی گفت تو مایه های چه چرندیه که میپرسی. له شدم.
۳.  مامانم هم قبلا بهم گفته بود sei nicht so altklug،  ولی اون عیبی نداشت، یادمه حق باهاش بود، ولی این فلانی توی این یک موردِ خاص حق باهاش نبود.
۴. یه لحظه هایی تو زندگی هستن، فرقی نداره بعد از یه ماه، یه سال، بیست سال یا لابد صد سال دوباره یادت بیفتن، ممکنه نصف یا شاید همۀ جزئیاتش رو هم یادت رفته باشه، ولی پدرسگ اون حسّه عین روز اول، اصلا تکون نخورده.

3 Kommentare:

unsterblich hat gesagt…

همین دیگه. من از اول هم بچه صفت و احمقانه بودم
دوستم در بیست و چندسالگی بهم میگفت
sei vernunftig Elmira

The Gadfly hat gesagt…

اونی که به ما گفتن هم اصلا جنبه مثبت نداشته:
"Altklug" gilt, gegenüber dem Kind selbst ausgesprochen, als die milde Form eines Tadels, da dessen Meinungsäußerungen oder auch Charakterzüge lediglich klug erscheinen, etwa, weil es dafür noch gar nicht genug Welt- und Lebenskenntnis haben könne.

Anonym hat gesagt…

چه جالب گفتی
بعضی حس ها، تلخیش
تا ابد میمونه
...