تو هر خانواده ای یه آدم آب زیر کاه پیدا
میشه که از بچه بپرسه مامانت رو بیشتر دوست داری یا باباتو. نمیدونم بچه بودم چی
جواب میدادم. فکر کنم و امیدوارم که جوابی نداده باشم. ولی حالا. غرض از این
حرف این بود که بین این عشقهایی که میان و میرن تو زندگی، آدم کدومشون رو از همه
بیشتر دوست داشته؟ الان بگم اونی که سر هیجده سالگی عاشقش شدم و هیچوقت هم چهار تا
کلمه بیشتر باهاش حرف نزدم وتا همین چند سال پیش هنوز هم سرک میکشید تو خیالم و
وقتی تو خیابونای تهران یهو فکر میکردم دیدمش نفسم وای میستاد رو کمتر دوست داشتم ازاونی
که یه چند ماهی از صبح تا شب فکرم رو قرق کرده بود و همش درد بود و اشک و به خودم
گفتم ها پس اینکه میگفتن بی تو میمیرم اینو میگن یا اونی که چند سال با هم بودیم و
من از سر غدی یا بچگی همیشه منتظر یه دوست داشتنِ بیشتری بودم ولی هنوزم بهش
فکر میکنم پر از حس خوب میشم.... الان جمله باید با چه فعلی تموم شه، یادم رفت.
ولی میخوام بگم، تو رقابت بین اون اصل کاریا نباید دنبال بیشتر و کمتر بود. همه رو
زمان خودشون تا جایی که تونستم و بلد بودم دوست داشتم. ولی یه جایی میرسه که میتونی
بگی این یکی رو بهتر از بقیه دوست دارم.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen