نمازخانه ای با نور مهتابی. نماز جمعه ایست به امامت خامنه ای. در صندلی نشسته است و روحانی در صف اول با نواری پارچه ای و گلدوزی شده و قابی ور میرود. میخواهد نوار را قاب کند و به جرج برنارد شاو اهدا کند. خامنه ای مخالف است. میگوید عکسهای شهید امینی را در قاب بگذارید. من در صف آخر دراز کشیده ام و دست زیر سر تماشا میکنم. کونم روی موزاییکهای سرد یخ کرده است. به فرد معمم جلویم میگویم کمی کنار برود تا من فرشی که زیرش گیرکرده را زیر خودم بکشم.
دوربینهای صدا و سیما آمده اند و با نمازگزاران مصاحبه میکنند. افشین میاید و میگوید این کارشان مشکوک است بیا همین الان برویم. من هم فکر میکنم لابد بگیر و ببندی پیش روست و اینها میخواهند نشان دهند غیر خودیها هم پایبند رهبرند. افشین بلند میشود و میرود. من فکر میکنم زشت است از وسط این همه آدم رد شوم. مینشینم و بیدار میشوم. پتو از روی کونم کنار رفته بود.
دوربینهای صدا و سیما آمده اند و با نمازگزاران مصاحبه میکنند. افشین میاید و میگوید این کارشان مشکوک است بیا همین الان برویم. من هم فکر میکنم لابد بگیر و ببندی پیش روست و اینها میخواهند نشان دهند غیر خودیها هم پایبند رهبرند. افشین بلند میشود و میرود. من فکر میکنم زشت است از وسط این همه آدم رد شوم. مینشینم و بیدار میشوم. پتو از روی کونم کنار رفته بود.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen