رعنا
نمی دانم بغضم از چه بود، وقتی رعنا را میرقصید...به گمانم از آن اعتماد
و احترام به نفسی بود که از نگاه و اندامش میتراوید. و از آنکه آن را
شایستهٔ زنانِ سرزمینم هم دیدم و در اندام و نگاهشان نیافتم.
و در آن آن که چشمانت محوِ تماشاست، ذهنت به بازیاست. ظرافتِ
چرخشِ دست و شانه و کمرش را دنبال میکنی و بی توقفی حتی به صلابتِ
گردشِ بازوان و شانه و کمرش میرسی و باز خرمنِ گیسویی پریشان و باز
نگاهی چنان نافذ که ذهن را وا مینهی و همه تن چشم میشوی. و اینهمه را
چنان صادقانه و با اطمینان میرقصد که تو را مجالی نمینهد که به دنبال
تعیینِ زنانگی یا مردانگیِ آن باشی.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen